میراث مکتوب: بررسی کتاب اسناد سلطاني (اسناد آرشيو عثماني دربارۀ ايران)، سيدعلي موجاني، علي ارغون چنار، محمدعلي كاظمبيگي، جلد اول و دوم، كتابخانۀ بزرگ حضرتآيتلله العظمي مرعشي نجفي (ره)، قم، 1388ش.
اسناد سلطاني (اسناد آرشيو عثماني دربارۀ ايران)، سيدعلي موجاني، علي ارغون چنار، محمدعلي كاظمبيگي، جلد اول و دوم، كتابخانۀ بزرگ حضرتآيتلله العظمي مرعشي نجفي (ره)، قم، 1388ش.
يسنا ع. دلاور می نویسد:
دربارۀ اهميت اسناد در پژوهش ها، بهويژه پژوهش هاي تاريخي، بسيار گفته و نوشته شده است. اين نكته بر هيچ يك از پژوهشگران نيز پوشيده نيست و اهميت آن آشكار است. بهويژه از ادواري كه اسناد و مدارك بيشتري از آنها بر جاي مانده، نقش اين اسناد در روشن نمودن نقاط تاريك و بازنمودن گرههاي ناگشوده ميتواند مهم و مؤثر باشد. تا آنجا كه به جرئت ميتوان گفت، قطعاً بدون ديدن اسناد و استفاده نكردن از آنها داوري درست دربارۀ چگونگي پديدههاي تاريخي امكانپذير نخواهد بود و چه بسا كه پژوهشگر را به بيراهه بكشاند.
ايران به عنوان يكي از بزرگترين كشورهاي منطقه در طيّ ادوار گوناگون تاريخي با كشورهاي همجوار كنوني داراي مرزهاي مشتركي بوده و با برخي از آنها بهويژه امپراتوري عثماني در چهارصد سال اخير، يعني از دوران صفويه تا اواخر دوران قاجاريه ــ جنگ جهاني اول ــ و شكست امپراتوري عثماني در جنگ و از دست دادن بسياري از متصرفات آن امپراتوري در اروپا، آسيا و آفريقا، تماس و ارتباط داشته و به ويژه در چند دورۀ ميان دو كشور جنگهاي خونيني روي داده است. به همين مناسبت در مراكز مختلف و آرشيوهاي هر دو كشور اسناد و مداركي مرتبط با هر دو كشور وجود دارد، كه آگاهي از محتواي آنها ميتواند به ارزيابي دقيق و درست از سير تحولات دو كشور بينجامد. كتاب حاضر در دو مجلد يكي از اين مجموعه اسناد است.
در پيش گفتار جلد اول، بهدرستي، به اهميت اسناد و به ويژه اهميت اسناد معرفي شده در اين كتاب به جهت آگاهي درستتر از تاريخ ايران، اشاره شده است. سپس آگاهي هايي دربارۀ آرشيوهاي عثماني و چگونگي ثبت و بايگاني اسناد در آنها از روزگاران گذشته تا دورۀ نوين تاريخ آن كشور پس از سقوط امپراتوري عثماني و اعلام جمهوري در 1923 و پس از آن، آگاهيهاي كوتاه و فشردهاي داده شده است (صص 12ـ13).
به اين سبب كه «مناسبات آل عثمان با ادعاي خلافت و رهبري جهان تسنن با سلسلههاي معاصر ايراني كه شيعي بودند، يعني صفويه (907ـ1148ق)، افشاريه (1148ـ1210ق)، زنديه (1163ـ1209ق) و قاجاريه (1193ـ1344ق) رقابتآميز و در برهههاي طولاني خصمانه بود» (صص 11 ـ 12) اسناد بيشماري از روابط دو كشور در آرشيوهاي عثماني وجود دارد.
مجموعۀ حاضر نيز ترجمۀ فهرستي از اسناد مربوط به ايران از اواخر دوران سلطنت شاه سلطان حسين صفوي تا پايان دوران قاجاريه (1344ق/ 1925م) است. با مرور خلاصۀ اسنادي كه در كتاب معرفي شده است، به گستردگي روابط ايران و عثماني ميتوان پيبرد. مأموران عثماني كوچكترين مسائل را از نظر دور نداشته و دربارۀ آن گزارش تهيه نموده و به مراكز مربوطه ارسال ميكردهاند. از درگيري ميان تبعۀ دو كشور تا موضوع هايي مانند سرقت، تجاوز، تعدي، مسائل شرعي، ازدواج ميان تبعۀ دو كشور تا درگيريهاي مرزي بر سر تحركات عشاير ساكن در هر دو سوي مرزهاي ايران و عثماني، مناسبات سياسي و ديپلماتيك، تحركات و اقدامات انجام گرفته از سوي هر يك از كشورها عليه ديگري، سفرها و جنگها از عمده موضوع هايي است كه در اين اسناد بازتاب يافته و بسياري از آنها مهم و درخور توجه است.
به ويژه از نكات بارز و بخش هاي قابل توجه كتاب، جلد دوم آن است كه در آن اسنادي از اوايل دورۀ قاجار معرفي شده كه بسياري از آنها مربوط به جنگهاي ايران و روس است. در پيش گفتار اين جلد، نويسنده به نقد ديدگاه هاي پژوهشگران از اين رويداد مهم پرداخته و به درستي پارهاي از اين ديدگاه ها و ارزيابي ها را به دور از واقعيات موجود دانسته و خواستار بازنگري در آن شده است. او به درستي اشاره ميكند كه «متأسفانه سنتي زشت و نامبارك در ميهن ما، قدرتمندانه در نفي گذشته و قلب حافظه تاريخي مردماني [مردم] اين مرز و بوم كوشيده و اين حسادت و كينهورزي تاريخي نسبت به گذشته، كه از عهد ساساني در سنت حكمرانان ايران جلوه يافته، گاه لطمات جبرانناپذيري به هويت ملي و همبستگي اقوام و طوايف ايراني وارد ساخته است» (ص 408).
نويسندۀ پيشگفتار بر اين باور است كه «روايت جنگهاي ايران و روسي، تاريخي است كه بيش از آنكه ريشه در برتري سلاح كفار روس يا اهمال فتحعلي شاه و دربار او به امر نبرد در جبهههاي قفقاز داشته باشد، برخاسته از اشتباه محاسباتي و عدم شناخت دقيق محيط بينالملل است» (ص 409).
پيشگفتارنويس پس از آن به نتيجۀ گرفتهشده از سوي پژوهشگران در دو سدۀ بعد اشاره مينمايد و مينويسد: «شايد جالبترين نكته در ادامۀ اين اهمال تاريخي، داوريها و ارزيابيها در دو سدۀ بعد باشد كه خيل عظيمي از صاحبان قلم و اهل تاريخ و سياست بدون اشراف بر ظرائف و دقايق آنچه روي داد، به قلمفرسايي و نظريهپردازي در باب آثار اين جنگها بر منطقه، ايران و تحولات اجتماعي پرداختند. از اين رو، چه بسا بتوان گفت كه فقدان شناخت و بيدانشي در تحليل رخدادهاي گذشته، براي ايران در سالهاي بعد، عوارض و آثار زيانبار ديگري بر جاي نهاد: جنگ هرات، نبرد بوشهر، جنگ بزرگ (جنگ جهاني اول)، جنگ دوم جهاني و سرانجام جنگ هشتسالۀ تحميلي ...» (ص 410). او همۀ اينها را برشمرده است تا بر اهميت اين اسناد تأكيد كرده باشد كه استفادۀ درست و ارزيابي دقيق و داوريهاي منطقي، به دور از احساس و بر اساس واقعيات موجود ميتواند تا حدودي جلوي خطرات احتمالي را سد نمايد.
نويسندۀ پيشگفتار به درستي يادآوري ميكند كه «بي سياستي و كمتوجهي نسبت به ادعاهاي برخي از حكام قفقاز، رفتار و مشي متفرعنانه نسبت به واقعيات منطقه، بيتوجهي به اسناد هويت و ميراث تاريخي ايران، بياعتنايي به نصايح، مشورتناپذيري و مسئوليتگريزي حاكمان قاجار بايد درسي براي دولتمردان سدههاي بعد ايران باشد، تا از آنچه موجب انتزاع سرزمينهاي ايراني قفقاز شد، عبرتآموزند و به دور از تعصبات و يكسويهنگريها از همه توان و استعدادهاي ملي ــ ميهني بهره گيرند و اساس نظام و كيان ملي ــ مذهبي خود را پاس دارند» (ص 411).
اما متأسفانه با تمام دقت و كوششي كه فراهمآورندگان كتاب داشتهاند ــ كه بسيار هم درخور ستايش و سپاسگزاري است ــ مواردي از خطا و اشتباه به كتاب راه يافته است كه به پارههاي از آنها اشاره ميشود.
در پيشگفتار كه نام و يا نامهاي نويسندگان آن نوشته نشده، آمده است: «در فهرست كنوني به پيروي از شيوۀ فهرستنگاران تركيه، اسناد بر اساس مؤسسات و ادارات توليدكنندۀ آنها تنظيم شدهاند كه ظهور و تطور آنها در امپراتوري عثماني تدريجي بود. اسامي اين ادارات و علائم اختصاري و ميزان اسناد مرتبط با ايران آنها به ترتيب ساختار آرشيو فوق از اين قرار است» (ص 14).
سپس به نام اين مؤسسات و ادارات و «شناسۀ عمومي» آنها اشاره شده است. اما پس از مروري بر روي اين نامها و آنگاه پس از مراجعه به اسناد معرفي شده به تعدادي شناسه بر خواهيم خورد كه بايد در اين بخش معرفي و به آنها اشاره ميشد، اما اين كار نشده و خواننده با فهرستي ناقص و با اشتباه روبرو است. به عنوان مثال مؤسسۀ «باب آصفي Bobi Asefi» با شناسۀ «A.{: » و مؤسسۀ «صدارت Sedaret» در رديف 2 با شناسۀ «A.}:» معرفي شدهاند (صص 14ـ15). يعني ظاهراً جهت علامت «{» بيانگر تفاوت اسناد مربوط به اين دو مؤسسه است، اما وقتي به اسنادي كه مربوط به اين دو آرشيو است مراجعه كنيم متوجه ميشويم كه همۀ آنها با اين شناسه «A.}» ــ يعني شناسهاي كه براي مؤسسه صدارت در نظر گرفته شده ــ معرفي شدهاند. در نتيجه مراجعهكننده به اسناد معرفي شده با اين شناسه، نميداند كه كداميك از اين اسناد به يكي از دو مؤسسۀ معرفي شده تعلق دارد. در رديف 3 نام مؤسسۀ «عالي امري Ali Emiri» نوشته شده (ص 15)، اما هيچ شناسهاي در مقابل آن ديده نميشود.
از اين گذشته در همان بخش معرفي نهادهايي كه اسناد در آنها بايگاني شده است، پس از معرفي مركز اصلي با شناسۀ مربوط به آن نام تعداد زيادي زيرمجموعههاي آن نهاد ديده ميشود كه خواننده فقط با نام فارسي آنها آشنا ميشود و در برابر نام فارسي، اختصار تركي آن ديده نميشود. در نتيجه استفادهكننده از اين مجموعه در پيبردن به اينكه مثلاً كوتهنوشت «PRK.KOM» كه پس از «Y..» ــ كه نشانۀ «ييلديز» است ــ آمده، مخفف چه چيزي است، همچنين: «PRK.MYD»، «PRK.M.S»، «PRK.A...» و دهها مورد ديگر. بسيار خوب ميشد، عزيزاني كه بار اين كار سنگين و توانفرسا را بر دوش كشيدهاند، اين زحمت را هم ميكشيدند و مشخص ميساختند كه اين كوتهنوشتها مربوط به كداميك از آن زيرمجموعهها است.
يكي از موارد مهم كه آن هم بسيار زياد در كتاب ديده ميشود، ضبط هاي چندگانه از يك جاينام است كه متأسفانه به همان صورت نيز به فهرست اعلام كتاب راه يافته است. به تعدادي از آنها اشاره مينمائيم:
«ميشلن» و «ميشلي»، ص 46؛ «بلبلجه» ص 205 و «بولبولجه» ص 308؛ «سلومان» ص 443 و «سالومان» ص 448؛ «كوبه» ص 446 و «كيبه» ص 479؛ «سبكي» ص 483 و «سبكلو» ص 484؛ «چئلدير» ص 422 و «چئليدر» ص 567؛ «آهيسكا» ص 420 و «آهسكا» ص 396؛ «آقسراي» ص 698 و «آلكساراي» ص 664؛ «آلپاق» ص 42، «آلپاك» ص 692، «الباك» ص 571 و «الباق» ص 732؛ «اواجئك» ص 338، «اواجق» ص 51 و «اواجيق» ص 211؛ «شورعيگل» ص 53، «شوري گيل» ص 597 و «شوره گيل» ص 86؛ «آماسيا» ص 708 و «آماسيه» ص 263 و بسياري موارد ديگر.
تفاوت املاي برخي نام هاي نوشته شده به تركي استانبولي با املاي فارسي آنها از ديگر مواردي است كه خواننده را در قرائت درست و صحيح از يك نام دچار ترديد و سردرگمي ميكند، نام هايي مانند «تكفور داغ (Telefurdag)» ص 290، «هيرسوستوموسي (Hisostomes)» ص 291، «بلبلجه (Bulbuce)» ص 305، «شناسي افندي (enasiefendi)» ص 312، «آق گؤل (Agol)» ص 312، «تيمشوار (Timisvar)» ص 386، «زيبار (Ziribar)» ص 433، «مندلي (Mendelic)» ص 434، «ابخاز (Abaza)» ص 444، «آچيف (Achinof)» و «جمالالدينلو (Cemaleddininli)» ص 484، «آقاي پركيس (Mister Percis)» ص 516، «آجيك باشخان (Acik bas)» ص 567، «گراتوي (Kerato)» ص 668، «امين رسا افندي (Emin Reza Efendi)» ص 673، و بسياري نمونههاي ديگر.
ضبط هاي نادرست برخي از اسامي كه دستكم بايد درست آنها نوشته و يا توضيحي پيرامون آنها داده ميشد كه اين كار انجام نگرفته است، مانند «ماوژر» ص 211، «زنگ زور» ص 397، «كايتاك» ص 435، «اريليخان» ص 444، «كوبه» كه با «باكو/ بادكوبه» يكي دانسته شده، صص 445 و 446، «بوزجالي» ص 444، «عصومي» ص 446، «عوميخان» ص 451، «سوهوم» ص 450، «قيبه» ص 479، «اهلات» ص 585، و «آلبي» ص 639. كه درست آنها به ترتيب ماوزر/ مووزر، زنگهزور، قيتاق/ قيطاق، اراكلي/ ايراكلي، قوبا/ قوبه، بورچالي، اوسمي، امّهخان، سوخوم/ سوخومي، قوبا/ قوبه/ قبه، اخلاط و علاءبي است.
از ديگر مواردي كه در كتاب بسيار به چشم ميخورد، وجود غلطهاي چاپي بيشماري است كه متأسفانه به كتاب راه يافته است. به عنوان نمونه از صفحۀ 283 تا 293 كتاب، دستكم سيبار واژۀ «اعطاي» به جاي «اعطايي» ديده ميشود كه غلط است و همچنين تعداد زيادي غلط هاي ديگر كه هم در كلمات فارسي، تركي و نيز واژههايي از ديگر زبانها مانند انگليسي، فرانسه و آلماني كه عيناً در متن اسناد از آنها استفاده شده به چشم ميخورد كه از ذكر جزئيات و مورد به مورد آن خودداري ميشود.
آنچه گفته شد به قصد خردهگيري و ايراد نيست و به هيچ رو از اهميت كار دوستان و مجموعهاي كه فراهم آوردهاند نميكاهد. كساني كه با اين نوع از پژوهشها ــ بهويژه كار با اسناد ــ آشنا هستند، به خوبي و بهتر از ديگران با دشواريها و سختيهاي، يكجانشيني هاي دست كم دهدوازدهساعته در يك روز آن هم براي يك مدت طولاني، كه چنين پژوهش هايي ميطلبد، آشنا هستند. شايد نيز با درنظر گرفتن حجم و گستردگي كار، بخشي از نارساييهايي كه به آنها اشاره شد قابل چشمپوشي و گذشت باشد.
به هر حال با قدرداني و سپاس از كار و تلاش اين دوستان در فراهم آوردن چنين مجموعهاي كه راهگشاي بسياري از پژوهشگران خواهد بود، موفقيت آنان را در انتشار ديگر مجلدات اين آرشيو و يا ديگر آرشيوهاي موجود در كشور همسايه، تركيه را خواهانيم.